شروع میکنم راجبت نوشتن رو
یادمه همیشه با خودم میگفتم شاید بهتره بیخیالش بشم
شاید من قراره بهش اسیب بزنم
شاید دروغه
شاید دارم اشتباه میکنم
کم نشد...
این حس کوفتی کم نشد... من نمیدونستم چه اتفاقی داره برای من میوفته
ازت متنفرم؟ دوستت دارم؟
خیلی وقت ها بخاطرت گریه کردم نه بخاطر چیز خاصی ...چون ازت ناراحت بودم
ولی اون تبدیل به تنفر نشد
و حتی منو بیشتر طرف تو کشوند
شاید جادوم کردی؟ ...
نه !
اینو مطمئنم تو ادم خیلی خوبی هستی
من گریه کردم ...از دستت فرار کردم که قبل اینکه بدونی چقدر برام مهمی این احساسات رو از بین ببرم
اما نشد
من بیشتر بهت علاقه مند میشدم
ابراز کردم خوب پیش رفت ولی شکست خوردم
من شکست خوردم و الان من موندم و تویی که عمیقا از من متنفری (شاید هم نباشی اما یک ذهن اورثینکر اینو همیشه به یاد داره)
ما دیگه مثل قبل حرف نمیزنیم
از هم دور شدیم
صبح بخیر شب بخیر و تماس های روزانه که با سکوتشون قلب ادم رو به درد میکشن
تو ادمای بهتریو داری و هر بار به این نتیجه میرسم اگه میتونستم بمیرم شاید ازم دست میکشیدی
چون الان حتی به خاطر عذاب وجدانت هم شده بیخیال من نمیشی
من دوستت دارم ..اما حاضر نیستم تنفرت رو از خودم ببینم
من احساساتی برخورد میکنم چون کوچیکترین حرفت منو داغون میکنه
اما احمق!!! خب بفهم دیگه بابا اه
گریه کردن و روی زمین غلت خوردن*
من یدونه تورو دوست دارم ولی چرا انقدر احمقی نمیفهمی فکر میکنی میخوام محدودت کنم
..البته خب توعم حق داری
تکون دادن لباسا*
منم که ادم اشتباهی به حساب میام
تو تقصیری نداری
اما هرچیزی که هست امیدوارم...بمیرم
چون متوجه شدم شکستن این احساسات غیر ممکنه
پایان این طومار وحشتناک-