دوباره نقاشی کشیدن منو در بر گرفت

ایشون کاراکتر اورجینال من هیرو هستن
از این نقاشیم لذت بردم چون حقیقتا تونستم اون سبک هنری ای که چند سال دنبالش بودمو اجرا کنم و از نظرم این بچه خیلی خوشگل شد
باید یه هشتگ بزارم برای نقاشیام*
its about a human

ایشون کاراکتر اورجینال من هیرو هستن
از این نقاشیم لذت بردم چون حقیقتا تونستم اون سبک هنری ای که چند سال دنبالش بودمو اجرا کنم و از نظرم این بچه خیلی خوشگل شد
باید یه هشتگ بزارم برای نقاشیام*
برای نقاشی کشیدن یه نمه دارم پیر میشم ولی همچنان سرگرمی مورد علاقمه
بیاید این دوتا اخری که کشیدم رو ببینید:]



برداشتن ساعت شنی و چرخوندنش و گذاشتنش رو میز*
انسان ها انسانینگ نمیکنند!!
بازی با کلمات انگلیسی
انسان بودن خیله وقته فراموش شده...شاید ادم بودن هنوز قابل قبول باشه ولی انسان بودن نه
شاید بپرسید خب منظورت از واژه انسان چیه؟
انسان بودن واقعا مبحث متفاوت تریه ... چیزی که مارو از حیوانات و باقی موجودا متمایز میکنه اینه که ما احساسات دلرحمی محبت قابل اعتماد با منطق و باقی ویژگی هایی که حیوانات ندارن رو داریم
و همه اینا زیر دسته انسانیت هستن
ولی داره چه اتفاقی میوفته!؟ رفته رفته داره ناپدید میشه
منظورم از ناپدید..
و هزاران دلیل دیگه که متاسفانه جایز نیست اینجا بگمش
هیچ راه نجات قطعی برای از بین رفتن انسانیت نیست ولی بیاید باهم خوب رفتار کنیم:)
الان تقریبا میشه گفت نزدیک یه ماهه که ما از زندگی کردن دور شدیم:] داریم سعی میکنیم زنده بمونیم!
یک ماه پیش با ذوق و شوق وسایلمونو جمع کردیم گذاشتیم داخل جعبه ها و درشونو بستیم تا اسباب کشی کنیم
اتفاقا مادرم هم میگفت قبل اینکه ماه صفر بیاد جلومون باید اسباب کشی کنیم تا اسباب کشی برامون سنگین نشه روزی که میخواستیم به کامیون زنگ بزنیم...اتفاق ناخوشایند بزرگی افتاد
هروقت حتی بهش فکر میکنم کل وجودم به لرزه میوفته!!
ترسناک و وحشتناک بود
حیف که از توضیح دادن راجب بهش منو منع کردن، فقط بدونید سختترین لحظه عمرمو گذروندم و الان بخاطر اون اتفاق پدربزرگم تو بیمارستانه
هرچند دل خوشی ازش ندارم ولی بهرحال بزرگتره
و ما الان یک ماهه که به خاطر اون اتفاق زندگی هامون تو جعبه اس
یکی از دوستام درست میگفت ..من زمانایی که ناراحتم خیلی حرف میزنم، خیلی پست میفرستم دیلیم، و خب گاهی اوقات مفهوم خاصی برای یه موضوعی که دارم راجبش حرف میزنم پیدا نمیکنم
حتی همین الان خیلی برام سخته که کلمات درست رو کنار هم بچینم
بهرحال!
به طور کاملا جدی مدتی پیش من این وبلاگ رو ساختم و خب دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم
توی نوشتن کارم واقعا تعریفی نداره ؛مثل بقیه دوستان نیستم که وقتی دستشون میره به تایپ جملات فوق العاده ای برای توصیف احساساتشون به کار میبرن !
پس با خودم گفتم: هی..نظرت چیه داستانتو بنویسی؟
ولی خب همین نوشتن داستان هم هنر نویسندگی نیاز داره
من فوق فوقش بنویسم
_دارم میمیرم!!
+وای نه!!
....و او مرد
همینقدرررر لیم
پس حالا موندم تکلیفمو با این وبلاگ چطور روشن کنم گاد